آرزو...

کلمه ی تلخو شیرینی است........................نه؟
چقدر خوب است کسی از راه برسد و همه آنچه را که در دنیا به خاطرش
رنج میکشیم کنار بزند تا حداقل بتوانیم دو روز چهره زندگی واقعی را ببینیم
مدتی است به این نتیجه رسیده ام که همه حرف های روانشناسی و امید بخش از اساس و پایه
مزخرفی بیش نیستند
دلیش را میگویم:
این حرف ها متعلق به زمانی هستند که خوشبختی یک حس باشد و کاملا نسبی.
حالا چه؟
خوشبختی برای هر انسان معنایی داشتو حتی با خیال آن معنا نیز خوش بود...
اما الان این را میتوان به خوبی حس کرد که دیگر خوشبختی خوشبختی سابق نیست
تقریبا در نظر ها یکی است
همه ی ما این را جز خوشبختی میدانیم که یک سفر به خارج از کشور و در بهترین و زیباترین شهر دنیا
که اسم نمیبرم زندگی کنیم؟
یا اگرنه حداقل عاشق این هستیم که یک ماشین نامبر وان زیر پاهای مبارکمان باشد
یا اگر نه عاشق این هستیم که بدون کار صاحب پولی کلان باشیم
یا اگر همه این ها نه
حداقل آرزوی این را داشتیم که مدرک تحصیلی بالا و بالا و بالا تری داشته باشیم
اگر همه این هارا قبول ندارید بعید میدانم که این را قبول نداشته باشد:
تاکنون آرزوی داشتن چهره زیبا یا زیبا تر نداشته اید؟
..............................................
همه چیز از آن جا شروع شد که دنیا شد آغاز و پایان کارما.
و فراموش کردیم ارزش والای روح انسانیت را
حالا دیگر خوشبختی یک امر نسبی نیست...
در نظر ها یک مانند است
و آنوقت بود که میتوانستیم با القای حسی خوش در خودمان حتی با جملات امید بخش و یا یکی
دوساعت مشاوره میزانی هرچند اندک خوشبختی احساس کنیم.
اما حالا چه؟
کمتر کسی است که همه آن چیز هایی را که در چند سطر بالا تر گزافه گویی کردم
نداشته باشد اما.....آنقدر انسان باشد که احساس خوشبختی داشته باشد.